برّه بودیم و بی خبر ماندیم
خبری جز صدای گرگ نبود
وسطِ خاک و خون بزرگ شدیم
یک وجب جای مان بزرگ نبود
زندگی گرچه دشمنی می کرد
با غمِ روزگار دوست شدیم
زیرِ شلاق، بردگی کردیم
یک قبیله سیاه پوست شدیم
صورتِ مادر و نگاهِ پدر
خنده های تو در کمالِ خوشی
آخرین عکسِ یادگاریِ ما
پیش از امضای حکمِ نسل کُشی...
بادِ دیوانه برگ هامان را
بُرد و از خاکِ سرخ کنده شدیم
سُرب در چینه دانِ مان پُر شد
جسدِ چند تا پرنده شدیم
آن دو تا گوشواره بمب شدند
آن دو همزادِ سرخ، بر گوش اَت
گریه می کردی و تکان می خورد
کودکی مُرده توی آغوش ات
یک نفر گفته بود می آید
باز مُردیم و منتظر نشدیم!
باز ما را کسی نجات نداد
جزءِ فهرستِ شیندلر نشدیم...
قصه ی چوب و موریانه شدم
قصه ی جنگِ کفش با حلزون
شعر گفتم... کسی مرا نشِنید
و یَقولونَ اِنّهُ مَجنون!
شاخه ای خشک بودم و دنیا
طرفِ شعله فووت کرده مرا
با کدامین بهانه رانده شدم؟
آیه ی چندِ سوره ی شُعرا؟
پشتِ آوازه خوانِ طاس برقص*
تا سرِ بی حواس را بزنند
مثل یک اسبِ پیر منتظریم
کاش تیرِ خلاص را بزنند...
"حامد ابراهیم پور"
__________________
* آوازه خوان طاس: نمایشنامه ای از اوژن یونسکو/ در این نمایشنامه هیچکس طاس نیست و هیچ آوازه خوانی وجود ندارد!