مادر نشسته روی مبل. ویدئوی شیون مادران بر روی خاک فرزندانشان را نگاه می کند و اشک می ریزد. حریف نگاه کردنش نمی شوم. می گوید در زندگی داغی سنگین تر از داغ فرزند نیست. می گوید وقتی مادری در جهان گریه می کند؛ دل تمام مادران به درد می آید. می گوید مادر نیستی و نمی فهمی. پیشانی ام را می بوسد که کاش مادر شوی تا بفهمی! آخ دور سر مهربانت بگردم... چه بگویم که مادری در این جغرافیا به عاقبتش نمی ارزد. چه بگویم که حتی دیدن مادرها در این سرزمین دردناک است. چه بگویم که حتی تصورش... که حتی تصورِ تصورش، قلبم را هزار تکه می کند... که تکه پاره ام... که جگرم... که جگرگوشه های نداشته ام... که تمام گوشه های سرم... که تنم... درد می کند...
_________________
بوی بهشت می دهی ای زن... تو کیستی؟
من سالهاست خواب زنی را... تو نیستی؟!
آن زن درست مثل تو لبخند می زد و...
با خنده زخم های مرا بند می زد و...
آرام سر به سجده ی این خاک می گذاشت
شاید از آنچه قسمت او شد خبر نداشت
ای که فدای تو همه چیزم خوش آمدی
بانو به خاک حادثه خیزم خوش آمدی
هرجا غم تو را ببرم شعله می کشد
حتی فرات - چشم ترم - شعله می کشد
گرمای من به خاطر ذات کویر نیست
این داغ توست بر جگرم شعله می کشد
این پچ پچ از دو دل شدن نارفیق هاست
این حرف های پشت سرم شعله می کشد
بانو نبین تو را به خدا... شاعرانه نیست
جنگ است. جنگ! جنگ که دیگر زنانه نیست
اینجا جدال حنجره و تیغ و خنجر است
اینجا جدالِ بینِ... نگوییم بهتر است!
هرچند آمدی که بمانی خوش آمدی
سر روی خاک من بنشانی... خوش آمدی
شرمنده در اسارت مشتی زمینی ام
بانوی من! مگر که تو زیبا ببینی ام...
" رویا باقری "