مریم نامجو:

در هر نفس غمی ست، رهایم نمی کند
نه، خنده هیچ کار برایم نمی کند

من دورم از خودم و به گوشم نمی رسد
هر بار، هرکسی که صدایم نمی کند

درهای زندگی همه بسته ست، مادرم
انگار مدتی ست دعایم نمی کند

سر به سرم گذاشت شب تیره آنچنان
که ماه نیز سر به هوایم نمی کند

هر بار بی خبر به سراغ من آمد؛ اشک،
فکری به حال اینکه کجایم نمی کند

ساعت مدام رو به جلو می رود ولی
از روز های رفته جدایم نمی کند

بیهوده می نویسم و خط می زنم رفیق
آنگونه ام که واژه ادایم نمی کند

از ریش و ریشه بریده ام

از بهار و شکوفه هم

کاکتوسی شده ام در حال دوام آوردن

دلتنگ....

دلتنگ....

دلتنگ...

۱۴۴ | کره خر!

نشسته ام در اتوبوس خط واحد. از شیفت برمی گردم. هواشناسی موبایلم دما را زده هفده درجه. پنجره را باز کردم تا بوی بهار به کله ام بخورد. حالا از بوی دود سردردم. پنجره را بستم. پرده ی چرک و پاره و خرابش را هم. امروز که در بخش به سودابه می گفتم: دلم برای بهار تنگ شده. گفت: چیزی نمانده است. دیگر رسیده ایم به اسفند.

گفتم: راستش رسیدن و نرسیدنش فرقی به حال ما نمی کند. دلم برای آن بهاری تنگ است که مجبور نباشیم در موسم جوانه زنی و شکوفه دهی دره های ارغوان، پشت شیشه های بسته ی بیمارستان بمانیم. دلم برای آن بهاری تنگ است که بدانم لحظه ی تحویل سالش خانه ام. روز اول و دوم و سومش خانه ی مادربزرگ. سیزده به دردش هم با خاله و دایی ها قرار بیابان گردی دارم. دلم برای بهاری تنگ است که به امید دیدن لاله های واژگون کیلومتر ها راه را پیاده با بابا برویم پشت تپه ها و بدون چیدن حتی یک دانه گل برگردیم داخل همان پراید قدیمی و احساس کنیم عجب زندگی محشری داریم! حالا اما بهار چه امروز بیاید و چه فردا فرقی به حالم نخواهد داشت‌. من باز هم دلتنگ آمدنش هستم. مانند دلتنگی برای کسی که مدتهاست رفته و فراموشت کرده است.

سودابه گفت: به هر حال این هم از عوارض پرستار بودن است. باید به جای جنگیدن، واقعیت را قبول کنی. قبول اینکه به مرور، به جای دختر کسی بودن و نوه ی کسی بودن و همسر کسی بودن، تبدیل می شوی به رباتی برای اخذ نوبت و پیگیری مراحل درمان و مشاوره های حوزه ی سلامتی. رباتی که بی جان است و هیچکس انتظار ندارد از بیماری دیگران ناراحت شود‌‌. رباتی که با باتری کار می کند و خستگی سرش نمی شود. رباتی که همیشه در همه ی مسافرت ها و دورهمی ها، کارش دعای خیر کردن و جای سبز داشتن است! حالا تو هم به جای غصه خوردن به دنیای رباتیکت بچسب‌. لااقل خوبی اش این است که ربات ها هیچ وقت برای هیچکس دلشان تنگ نمی شود!

حالا نشسته ام در اتوبوس خط واحد و به حرف های سودابه فکر می کنم. به آن دوازده روز جنگ که مرخصی ام لغو شد و تمامش را بیمارستان بودم. به آن شب هجدهم دی که درب مترو را بستند و تاکسی گیر نمی آمد و مسیر حرکت سرویس را هم یگان ویژه گرفته بود. به روز بعدش فکر می کنم. به اینکه حتی یک نفر هم نپرسید بعد از دیدن آن اندام های متلاشی و اجساد چیده در راهرو، حالا با چشم هایت دنیا را چطور می بینی؟! به دیسک کمر و درد زانو و اگزمای دستم فکر می کنم. به بهاری که دلتنگش هستم و می دانم آمدن و نیامدنش ربطی به زندگی من نخواهد داشت. به این بوی دود فکر می کنم. به قیمت آن پالتویی که خواهرم دلش می خواست و می خواستم برای تولدش بخرم اما الان مطمئنم که دیگر کوچک ترین ذوقی به داشتنش ندارد. به احتمال جنگ فکر می کنم. به تولد نیامده ی خودم... به اینکه کیستم...؟ کجایم...؟ چه می کنم...؟ به اینکه حق با سودابه بود. به اینکه این مملکت و این شهر و این شغل، از امثال من و سودابه چند ربات سرگردان ساخته است. ربات هایی که پاییز و زمستان و بهار نمی شناسند‌. به اینکه از تمام این نوشته بیزارم. به اینکه دلم می خواهد بزنم زیر همه چیز و دار و ندارم را بردارم. به اینکه زده به سرم تا بدون آنکه به کسی خبر بدهم کوچ کنم به دهاتی خوش آب و هوا. به اینکه برای خودم دو گوسفند و چند جوجه اردک و یک کره خر، بخرم! به اینکه بی خبر از همه چیز و همه جا تا آخر عمر چوپانی کنم. به اینکه در نهایت، با سیاه سرفه و سینه پهلو بمیرم. به اینکه مگر آدم از زندگی چه می خواهد؟! به اینکه مگر ما چه می خواستیم که نشد...؟!

گاهی دلم
به اندازه‌ی غاری که
آدم‌هایش به جای دیگری
کوچ کرده‌اند می‌گیرد
و تنهایی
مثل مورچه‌ای روی دستم راه می‌رود
گاهی دلم گُلی می‌شود
که زنبوری در آن مُرده است...


"غلامرضا بروسان"

۱۴۳ | اشتباه

هر درمانی می تواند به درد برسد و هر پادزهری خودش می تواند زهر باشد. آب هم که از حد بگذرد آدم را مسموم می کند. مرز باریکی میان درست و غلط و به جا و نا به جا وجود دارد که اگر ذره ای بلغزی زندگی ات را به باد می دهد. مرز باریکی که همواه پاشنه ی پایم به طرز شدید و غیر قابل باوری، تمایل دارد به سمت دیگرش بخزد...!

_____________________

خوشه خوشه، بال‌هایت را کلاغان خورده‌اند
ای مترسک‌آدمِ همواره در زنجیر... من!

مرگ را چون مرده‌زادی آرزو داری ولی
روزمرگی می‌کنی بی‌همچنان تغییر... من!


" دنیا دنیادیده"

نگرد! کیف، پر از گریه‌های شخصی ماست
به گریه دست نبر! این صدای شخصی ماست

نیا جلوتر ازین مِه! به جاده پوزه‌نکش!
ادامه‌ی باران، ردپای شخصی ماست

خراش پوتینت مانده روی بوسه‌ی ما
و بوی دشنامت در هوای شخصی ماست

نپرس نسبت ما را! شناسنامه نخواه!
شناسنامه‌ی ما، رنج‌های شخصی ماست

به‌جز مدارک اندوه، توی گوشی نیست
نه عشق، تنها غم ماجرای شخصی ماست

چراغ قوه نینداز توی قلب! نگرد!
که –عشق را کشتن- کودتای شخصی ماست

چراغ‌قوه نینداز توی قبر!
که مرگ
درین حوالی، تنها فضای شخصی ماست...


"حسن صادقی‌پناه"

۱۴۲ | "ایستاده در غبار"

چند روز تمام با گریه خوابیدم و با گریه بیدار شدم و با گریه شیفت دادم و با گریه آشپزی کردم و با گریه نوشتم و با گریه دنبال انکولوژیست خوب گشتم و با گریه وبلاگ دوستان قدیمی ام را خواندم و با گریه به دنبال رفیقِ نارفیقم گشتم و با گریه ناامید شدم و با گریه ناامیدم کردند و در نهایت... دوباره منم. اینجا. با همان روال نوشتن های روزانه. چند روز تمام بی وقفه اشک ریختم...

حالا امروز، از صبح که آن دو کاسه ی خون را شستم و از شدت خشکی هر نیم ساعت، اشکِ مصنوعی چکاندم و هی پلک زدم و پلک زدم و پلک زدم؛ حالم بهتر است. حالا دیگر چشمه ی اشکم به خشکی رسیده و بادکنک بغضم خالی شده و چیزی شبیه حس ششم در قلبم زمزمه می کند که همه چیز به خوبی تمام می شود و جایی برای نگرانی نیست و درمان جواب خواهد داد‌ و زندگی هنوز هم در جریان است.

این روال همیشگی است. اولش همیشه لگدپرانی دارم! به در و دیوار می زنم. موهایم را کوتاه می کنم. زیر پتو داد می کشم. توی بالش جیغ می زنم. اعتصاب غذا راه می اندازم و تا جایی که نفس برایم نماند و چشمم بخشکد، گریه می کنم و گریه می کنم و گریه می کنم و بعد... بعد می نشینم یک گوشه. ساکت... تسلیم... آرام... و دانه های کوچکِ امیدِ ریخته روی زمین را جمع می کنم. توی مشتم می گیرم. نگاهشان می کنم. اندازه شان می گیرم. محکم نگهشان می دارم و بعد... بعد از جایم بلند می شوم و ادامه می دهم. مثل دیروز و پریروز و تمام روزهای قبلش. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته.

راستش با وجود تمام غم نامه هایی که برای خودم می سازم باید اعتراف کنم که در ذات، انسانِ امیدواری ام. هرچند از این اعتراف خوشم نمی آید. اما واقعیت دارد. همیشه ته ته تهش آنکه بلند می شود و خودش را جمع و جور می کند و دوباره به ورزش می ایستد و دوباره حواسش هست غذای سالم بخورد و دوباره برای اهل خانه آب هویج می گیرد و دوباره روی بخاری، نارگیل خشک می کند و دوباره ماسک آلوئورا و گلاب به صورتش می مالد و دوباره آبِ لبوی خام را فقط بخاطر آنتی اکسیدانش سر می کشد و به زور می دهد تا مامان بابا بخورند و دوباره تحت هر شرایطی، تمیز ماندن راهروی مشاع آپارتمان برایش مهم است....منم!

و خب چه می شود کرد؟ زندگی همین است دیگر. گاهی برای چیزی دو شبانه روز گریه می کنیم و برای چیزی دیگر دو ساعت و برای چیزهایی هم دو سال. اما ته ته ته تهش، هر اتفاقی هم که بیفتد، محکومیم به پاک کردن اشک ها و بلند شدن و ادامه دادن. زندگی چیزی نیست که به دلداری ما متوقف شود. زندگی حرکت می کند. حتی اگر ما نبینیمش. حتی اگر ما نخواهیمش. زندگی شبیه کنسر ریه است! رشد می کند و رشد می کند و رشد می کند و از آنچه در تصویر رادیوگرافی به نظر می رسد؛ بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر است‌....

مادر ♡

مادر نشسته روی مبل‌‌. ویدئوی شیون مادران بر روی خاک فرزندانشان را نگاه می کند و اشک می ریزد. حریف نگاه کردنش نمی شوم. می گوید در زندگی داغی سنگین تر از داغ فرزند نیست. می گوید وقتی مادری در جهان گریه می کند؛ دل تمام مادران به درد می آید. می گوید مادر نیستی و نمی فهمی. پیشانی ام را می بوسد که کاش مادر شوی تا بفهمی! آخ دور سر مهربانت بگردم... چه بگویم که مادری در این جغرافیا به عاقبتش نمی ارزد. چه بگویم که حتی دیدن مادرها در این سرزمین دردناک است. چه بگویم که حتی تصورش... که حتی تصورِ تصورش، قلبم را هزار تکه می کند... که تکه پاره ام... که جگرم... که جگرگوشه های نداشته ام... که تمام گوشه های سرم... که تنم... درد می کند...

_________________

بوی بهشت می دهی ای زن... تو کیستی؟
من سالهاست خواب زنی را... تو نیستی؟!

آن زن درست مثل تو لبخند می زد و...
با خنده زخم های مرا بند می زد و...

آرام سر به سجده ی این خاک می گذاشت
شاید از آنچه قسمت او شد خبر نداشت

ای که فدای تو همه چیزم خوش آمدی
بانو به خاک حادثه خیزم خوش آمدی

هرجا غم تو را ببرم شعله می کشد
حتی فرات - چشم ترم - شعله می کشد

گرمای من به خاطر ذات کویر نیست
این داغ توست بر جگرم شعله می کشد

این پچ پچ از دو دل شدن نارفیق هاست
این حرف های پشت سرم شعله می کشد

بانو نبین تو را به خدا... شاعرانه نیست
جنگ است. جنگ! جنگ که دیگر زنانه نیست

اینجا جدال حنجره و تیغ و خنجر است
اینجا جدالِ بینِ... نگوییم بهتر است!

هرچند آمدی که بمانی خوش آمدی
سر روی خاک من بنشانی... خوش آمدی

شرمنده در اسارت مشتی زمینی ام
بانوی من! مگر که تو زیبا ببینی ام...

" رویا باقری "

برّه بودیم و بی خبر ماندیم
خبری جز صدای گرگ نبود
وسطِ خاک و خون بزرگ شدیم
یک وجب جای مان بزرگ نبود

زندگی گرچه دشمنی می کرد
با غمِ روزگار دوست شدیم
زیرِ شلاق، بردگی کردیم
یک قبیله سیاه پوست شدیم

صورتِ مادر و نگاهِ پدر
خنده های تو در کمالِ خوشی
آخرین عکسِ یادگاریِ ما
پیش از امضای حکمِ نسل کُشی...

بادِ دیوانه برگ هامان را
بُرد و از خاکِ سرخ کنده شدیم
سُرب در چینه دانِ مان پُر شد
جسدِ چند تا پرنده شدیم

آن دو تا گوشواره بمب شدند
آن دو همزادِ سرخ، بر گوش اَت
گریه می کردی و تکان می خورد
کودکی مُرده توی آغوش ات

یک نفر گفته بود می آید
باز مُردیم و منتظر نشدیم!
باز ما را کسی نجات نداد
جزءِ فهرستِ شیندلر نشدیم...

قصه ی چوب و موریانه شدم
قصه ی جنگِ کفش با حلزون
شعر گفتم... کسی مرا نشِنید
و یَقولونَ اِنّهُ مَجنون!

شاخه ای خشک بودم و دنیا
طرفِ شعله فووت کرده مرا
با کدامین بهانه رانده شدم؟
آیه ی چندِ سوره ی شُعرا؟

پشتِ آوازه خوانِ طاس برقص*
تا سرِ بی حواس را بزنند
مثل یک اسبِ پیر منتظریم
کاش تیرِ خلاص را بزنند...


"حامد ابراهیم پور"


__________________


* آوازه خوان طاس: نمایشنامه ای از اوژن یونسکو/ در این نمایشنامه هیچکس طاس نیست و هیچ آوازه خوانی وجود ندارد!

۱۴۱ | مهمانی

ای خدای عزیز و مهربانی که روی تخت پادشاهی ات نشسته ای و نگاهمان می کنی و از همان بالا برایمان کارت دعوت فرستاده ای! خواستم بگویم ممنون از این لطف و ضیافت. راضی به زحمت نبودیم! اما راستش ما و خیل کثیری از امثال ما، تمام سال را در حال مهمانی گرفتنیم. یعنی نه اینکه فکر کنی روی زمینت گندم و زیتون کم است؛ نه! چون کارشناس های تغذیه می گویند برای سلامتی خوب است؛ ما هم می گیریم! الان هم فقط مزاحمت شدم تا بگویم کاش امسال به جای بریز و بپاش های الکی، فقط از روی تختت بلند می شدی و کله ی پوک سیاستمدرانِ احمق را می گرفتی و سر تک تکشان را طوری میان انگشت شصت و اشاره ات فشار می دادی تا مثل گوجه گیلاسی های گرانی که مادر هیچ وقت اجازه نمی داد بخریم؛ له شوند و تمام تخم های بی خاصیتشان بپاشد به در و دیوار همان کاخ و مجلس هایی که درونش نشسته اند.

یعتی راستش نه اینکه بحث کینه و دشمنی باشد؛ نه! فقط اینکه این روزها آدم های این پایین، بیشتر از مهمانی به همچین نمایش های طنزِ خنده آوری نیاز دارند. باور کن!

خلاصه اگر دلت خواست؛ ظرف پذیرایی خرمایت را گذاشته ام کنار. امسال به جای مهمانی دادن های لانگ دیستنس، می شود بیایی و خرما ها را خودت تقسیم کنی! دروغ چرا! مغز آدم های گِلی ات در ریاضی درست کار نمی کند. اینجا گاهی به قبیله ای یک دانه می رسد و بعضی اوقات هم نفری، تمام سینی را می خورد. و اینکه به هر حال صاحب خانه شمایی... زشت است هر سال مهمانی بدهی و نباشی... باز هم جسارت نمی کنم... هرطور خودت صلاح می دانی...

چقدر شعر بگویم دوباره برگردی؟
چقدر واژه‌ به واژه، مرا هدر بدهم؟!
چقدر تو به کسی شکل عشق تن ندهی؟
چقدر من به کسی شکل مرگ سَر بدهم؟

منم: زنی که دوقطبی‌ست، در سرش هر بار
میان شادی و غم جنگِ دائمی برپاست
چقدر من خبرِ رفتنِ تو را از شهر
به دخترانِ درونم، نفر نفر بدهم؟

بیا که باز به آغاز عشق برگردیم
به اولین قدمِ شکل‌گیریِ نطفه
به کودکانِ به دنیا نیامده در من
چقدر هر دفعه قولِ یک پدر بدهم؟!

□ □ □
شبیه یک زندان‌بان شبی اسیرم را
بدونِ فکر فراری دهم به سمتِ خروج
شبیه صاحبِ غمگینِ یک قفسْ گنجشک
برای رفتنِ از من، به تو دو پَر بدهم...



"ریحانه دولت‌پسند"

۱۴۰ | تپش قلب

تپش قلب دارم. این از آن اداهای جدیدم است. دم سحر که می شود قلبم طوری به تالاپ و تلوپ می افتد که انگار همین لحظه آقای حاتمی آمده سرکلاس و در حالی که هیچ کدام از فرمول های انتگرال را از بر نکرده ام؛ نام مرا می خواند! همین اندازه مسخره و همین اندازه جدی و همین اندازه ترسناک است.

حالا هم نشسته ام وسط بخش. از روی مانیتور مرکزی، علائم حیاتی بیمارانم را نگاه می کنم و قلبم... قلبم چنان محکم به سینه می کوبد که انگار یک کوسه را به زور جا داده باشند توی تُنگ. هی دمش را می کوبد به دیوار و هی دمش را می کوبد به دیوار و هی دمش را می کوبد... نمی دانم چم شده.

با خودم فکر می کنم شاید این تپش قلب هم یادگارِ آن فاجعه ی انسانی ست که راه انداختند. آن شب از شدت بوی خون تا صبح بالا می آوردم. در حال پانسمان، سرم را می بردم روی سطح زباله و بالا می آوردم. در حال نمونه گیری، توی دستکش لاتکس بالا می آوردم. در حال بخیه زدن، بالا می آوردم! راستش نه اینکه بعد از اینهمه سال از بوی خون بترسم. نه. راستش زخم ها با زخم های همیشگی تفاوت داشت. بعدش شروع شد. همان داستان کوسه و تنگ را می گویم. حالا نیمه شب ها چه در بیمارستان باشم و چه در خانه، خِرم را می گیرد.

همسرجان معتقد است دیگر وقت آن رسیده که از خیر کار کردن بگذرم. می گوید از جان می گذارم. می گوید هرکسی را بهر کاری و مرا بهر این کار، هرگز و اصلا و ابدا..! اما راستش تا می خواهم استعفا بدهم؛ چشمم روی قیمت گوشت و تخم مرغ و برنج و میوه، گیر می کند و بعد با خودم می گویم نمی شود. یعنی نه اینکه زیاده خواه باشم. یعنی حتی برای بقا هم نمی شود. چقدر نوشتن این چیزها خجالت آور است‌. حیف از آن همه خون...

حالا نشسته ام وسط بخش. قلبم گلوپ گلوپ به سینه می کوبد و در حالی که می دانم همیشه این ساعت، عزرائیل اطراف بیمارستان پیاده روی می کند؛ حواسم هست که اشتباهی کسی را با خودش نبرد! حالا با خودم فکر می کنم اگر همین حالا و اگر همین لحظه و اگر همینجا، عزرائیل بیاید و بنشیند کنارم و دلش هوس چای بکند‌...؟ راستش من هم بدجوری هوس چای کرده ام...!

چه اميدى، چه اميد ؟
چه نهالى كه نشاندم من و بى بر گرديد
دل من مى سوزد
كه قناری ها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمى به عبث انجاميد...

" حمید مصدق "

۱۳۹ | عقبگرد

مثل شب های خوابگاه که ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها، پتو پیچیده دور شانه ام، می نشستم لب پنجره و آنقدر از روی صفحه ی گوشی شعر می خواندم و شعر می خواندم و شعر می خواندم تا چشمم به ضربان بیفتد و قلبم تکه پاره شود؛ حالا پتو پیچ شده با یک کلاه پشمی بزرگ، نشسته ام گوشه ی بالکن نیم متری خانه و آنقدر از سرشب تا همین لحظه شعر خوانده ام که مغزم در حال منفجر شدن است.

این بار اما کسی را ندارم تا شعر های قشنگ را برایش کپی کنم. این بار اما کسی نیست تا حواسم باشد بعدا کدام شعر را، در کدام بزنگاه برایش بفرستم. این بار اما لازم نیست هی واتساپم را باز کنم و هی جواب کسی را بدهم و هی نیشم تا بناگوشم باز باشد و هی توی دلم دسته دسته پروانه بال بزنند. این بار اما بزرگم و کارمند و فردا خبری از کلاس و امتحان و کارآموزی نیست. این بار اما همسر کسی هستم که در اتاقِ کناری خوابیده و معتقد است عدس پلو، شام نمی شود. این بار اما به فکر نوبت گرفتن از مطب های مختلفم. این بار اما شعر فقط شعر است و شب فقط شب و سرما فقط سرما و من؟ زنی با دردِ دیسک کمر و موهایی کوتاه و شلختگی هایی بی حد و دستپختی بدتر از بد...

آخ فاطمه! کاش بودی تا دوباره برای اولین بار باهم سیگار بکشیم. بگویی سناتورِ شرابی است و از توی کیفِ بزرگت درش بیاوری. بعد فیلترش را هی لیس بزنیم و هی لیس بزنیم و هی بخندیم که پس چرا مزه ی شکلات می دهد و من مسخره ات کنم که لابد بهت انداخته اند و تو هی دلیل و مدرک بیاوری که نه! همین است! سناتورِ شرابیِ شکلاتی!

کاش بودی تا جلوی آینه خط چشم بکشی. بعد بیایی سراغ من و غر بزنی که چرا هیچ وقت آرایش نمی کنم و به زور رژ قرمزت را برداری و بمالی به سر و صورتم. کاش بودی تا صدای آن ترانه های مسخره ی گوش آزارت را زیاد کنی و کتاب های زبانت را برداری و هی بلند بلند با خودت انگلیسی حزف بزنی و هی بگویی پاشو زبان بخون.... پاشو زبان بخون... پاشو زبان بخون و.... هی توی اتاق راه بروی و هی از توی کمدت خوراکی بیاوری و هی با خرش و خرش کردن هایت اعصابم را بهم بریزی و هی آشغال پرت کنی کف اتاق و هی پول خرید های هفته ی پیش را ندهی و هی برای خودت چرت و پرت بخری و هی باشی و هی باشی و هی باشی و هی شعر بخوانم و هی صدای تو، پس زمینه ی مغزم باشد و هی خیال کنم که فردا.... تمام این فرداهایی که آن موقع هنوز نیامده بودند... چه روزهای محشری خواهند شد... آخ فاطمه! راست می گفتی. برگ برنده ی ما زبان خواندن و رژ قرمز زدن و خندیدن بود. آخ فاطمه! تو بگو حالا... از کدام دوربرگردان مسیرم را کج کنم تا دوباره به اتاق ۲۱۱ طبقه ی همکفِ خوابگاه الزهرا برسم...؟!

۱۳۸ | بابا

از‌‌ صبح‌... از صبح... از صبح...در کنار همه ی رنج های نوظهورِ تازه سربرآورده ام به تو فکر می کنم. به تو که آخرین پناه من بودی و حالا هر بار که نیاز به پناهگاه دارم؛ جای خالی ات گلوله ای می شود فرو رفته و عفونت کرده، که درون سینه ام تیر می کشد.

از صبح... از صبح... از صبح... در کنار تمام گریه های نکرده ام؛ اشتباه می کنم. سیگار می کشم. انکار می کنم. ناشتا مانده ام و از خوردن کوچک ترین غذایی عذاب وجدان می گیرم. از صبح در حال نوشتن روی چک نویس های تکه پاره ام. پنج صفحه نوشته ام: بابا. پنج صفحه خط خطی کرده ام. پنج صفحه ی بعدی اما نام توست که خیره خیره نگاهم می کند و توی صورتم تف می اندازد و التماس می کند: رهایم کن... رهایم کن... رهایم کن... که نمی خواهمت... که نمی خواهمت... که نمی خواهم...

حالا به خودم دلداری می دهم. به خودم که جز نوشتن سلاحی برایش نمانده است. به خودم که گیر افتاده. به خودم که مایوس است‌. به خودم که نمی داند این غمِ حجیمِ به ناگاه افتاده توی آغوشش را، روی شانه ی چه کسی بیاندازد. که می ترسد اشتباه بکند‌. که می ترسد به ترس دامن بزند. که نگران است درد مانند آرد باشد و هر چه بیشتر به ظرفش دست ببرد، همه جا را کثیف تر بکند...

آخ مادر... مادر‌‌‌... مادر... تو کبوتر نامه رسان منی‌. همیشه و همه جا، هر آنچه به بابا می گفتم از دریچه ی زبان تو بود. حالا بگویم که چه؟ که از دست من کاری بر نمی آید؟ که نامه... نامه... نامه های پر از قهر و آشتی ما همه پوچ شدند و همه درد شدند و همه بی ارزشند؟ که مهم مقصد بود و نامه ها همیشه اشتباه می کردند؟ که مهم تو بودی و زبان مهربانت و آغوش همه گرمت و اینکه مطمئن بودم دریچه ی رو به صلحِ منی؟ هنوز هم هستی مادر... هنوز هم هستی... تو کبوتر سفید منی. تو کبوتر مهربان منی. تو نماد صلح منی. تو آنقدر نرمی و آنقدر نازی و آنقدر پر و بال شکننده ای داری که نمی خواهم نامه رسانم باشی. که نبابد خبرهای بد ببری. که نباید نامه های غم روی دوشت باشد... آخ مادر‌‌.‌.. مادر... مادر... تو بگو چقدر روی کاغذ مشق بنویسم تا خدا از تبیه ما دست بردارد؟ تا خدا همان معلم مهربانی بشود که فقط صدآفرین می نویسد و فقط ستاره روی دفترمان می چسباند؟ تا خدا بخندد و بگوید: تمامش تنبیه بود. حالا برو و آماده ی امتحان بعدی باش...

آخ مادر... گلوله ی توی سینه ام درد می کند. نامه هایم درد می کند‌. مقصدم درد می کند‌. آخ مادر... تو که هنوز چادر گل گلی داری. تو ‌که به خدا نزدیک تری. از طرف من در نمازت به خدا بگو پشیمانم‌... بگو قول می دهم از این به بعد دختر بهتری باشم... بگو حاضرم هرآنچه دارم را بدهم اما تو و بابا... تو و بابا‌.‌.. تو و بابا... تو و بابا وصله های جان منید... کبوترهای سفید همیشه مهربان منید. مرغ آمین و گنجشک آرزوها نه‌‌... همه ی آنچه که دارم... همه ی آنچه که هستم... پر و بال منید...

به زیر سایه ی پهپادها، دویدم تا
به جان چه ترس، چه دلواپسی چشیدم تا
به انفجار ، صدا ، دودها ، رسیدم تا
ببوسمت اگر امروز... آخرین روز است

ببوسمت سپس آتش بسی شود امضا
جهان به صلح نشیند دوباره در بر ما
و با صدای بمی زیر گوش من گویی:
"نترس در این جنگ، عشق پیروز است"

اراضی تن تو خاستگاه من؟ آری
و خاکریز دو چشمت پناه من؟ آری
غرور پشت نگاهت سپاه من؟ آری
و هرچه هول و ولا بود مال دیروز است

چرا که قلب مرا پاسبان تویی امروز
زمین خرابه اگر آسمان تویی امروز
بگو ز صبح برایم ، قصه خوان تویی امروز
اگر چه قصه ی دنیا هنوز جانسوز است...

" طهورا خدابخش"


۱۳۷ | قمار

دیشب طوفان بود. امروز صبح که پنجره را باز کردم بوی بهار آمد. یک دفعه به سرم زد دانه های نارنجی که بیش از یک هفته است در آب خوابانده بودم را بکارم. حالا نشسته ام روی فرش، آفتاب می گیرم و به سه گلدان کوچیک پلاستیک کشیده ام نگاه می کنم.

امسال اولین سالی ست که هنوز اسفند نیامده به فکر سبزه ام. همیشه دیر به یادش می افتادم. همیشه تا نیمه ی اسفند منتظر چیزهای بهتری بودم! هیچ وقت دلم نمی خواست قبل از آنکه روز تولدم برسد؛ به مناسبت جدیدتری فکر کنم. امسال اما در حالی که دیگر حتی مادر هم مانند قبل، حال و حوصله ی عید را ندارد؛ من منتظر عیدم. آنقدر منتظر که نه یک گلدان و نه دو گلدان، بلکه سه گلدان، دانه ی نارنج کاشته ام. با سه روش متفاوت که در سه نقطه ی متفاوت از خانه نگهشان می دارم.

راستش با خودم گفتم اگر دانه ها را بخیسانم شاید خراب شود. اگر هم همینطور خشک و خالی بکارم؛ احتمالا تا چهاردهم فروردین هوس سبز شدن نکنند. روشی هم بود که باید پوست ضخیمشان را می کندم و خلاصه تمامش آزمون و خطا بود. برای همین با هر سه روش، انجامش دادم. زمانی که دستم در خاک بود و مشت مشت از این گلدان به آن گلدان ماسه می ریختم؛ منِ بدبینم؛ به آن منِ خوش بین گفت: حالا اگر هر سه گلدانت سبز نشوند چه؟! منِ خوش بینم در حالی که بوی بهارِ نو رسیده ی نارس، هنوز مستش می کرد گفت: اهمیتی ندارد! آنقدر گلدان در خانه هست که اصلا نیازی هم به سبزه نباشد‌. منِ بدبینم گفت: اما اگر هیچ کدام سبز نشوند یعنی سال آینده از سالی که می گذرد افتضاح تر است! من خوش بینم نگاهی به سه گلدان کرد. بعد نگاهی به انگشتان خاکی ام. بعد روی هر سه گلدان را آب پاشید و در حالی که مطمئن نبود چه می گوید؛ گفت: هر آنچه دارم را روی این سبزه ها قمار می کنم. اگر سبز شدند؛ سال آینده برای من است. پر از امیدواری و پیروزی. پر از سبزی و شکوفایی. اگر هم هیچکدام تا روز عید، سبزه ندادند؛ بیا و تمام این نازنینِ مایوس را ببر. که اگر توانِ به ثمر نشاندن سبزه ای را نداشته باشد؛ لیاقت سالی پر از خوش بینی را هم، نخواهد داشت...

۱۳۶ | گذشتن

صبح و ظهر و شب! شبانه روز شعر می خوانم. استعاره و استعاره و استعاره. قافیه پشتِ قافیه. ردیف، پس از ردیف. اما نمی دانم چرا هر چه بیشتر می خوانم؛ نظم زندگی ام کمتر می شود! سراپا آشفته و پراکنده ام. گیجِ گیجِ گیجم. همزده و در هم آمیخته و وارفته. پر از حرفم و حرفی نمی زنم. پر از کارم و کاری نمی کنم. پر از دردم و بی گله ام. پنجاه کیلو بهم ریختگی شده ام. آخ که آخرش این خواندن ها مرا به جنون می رساند.

همسرم اما تعبیری، دقیقا برعکس این را دارد. می گوید کسی جز دیوانه ها سراغ شعر را نمی گیرد. همسرم خیال می کند جنون، نه آنکه معلولِ ماجرا باشد؛ بلکه خودش علتِ تمام و کمالِ من است! همسرم می گوید باید از این عالمِ دیوانگی خودم را رها بکنم. همسرم می گوید: حالش از هر چه شعر و شاعری و انسان شاعرمآبِ است؛ بهم می خورد! راستش همسرم به گونه ای عجیب، همیشه حرف حساب می زند و درست می گوید! هرچند که... بگذریم...

بگذریم مانند امروز که از صبح، در حالِ گذشتنم. بگذریم مانند حالا که شبیه زنی مطیع و کدبانو، بوی پیازداغ و آش و سیر می دهم! بگذریم که از پست کردن شعرهای بی نهایت قشنگی که در این چند روز خوانده ام؛ گذشته ام. بگذریم که عمر می گذرد. بگذریم که هیچ شعری دستمان را نمی گیرد. بگذریم که جنون، آنقدر جلو آمده و آنقدر نزدیک شده که هرم نفسش را دقیقا روی نوک دماغم احساس می کنم! بگذریم که پختن آش، از شعر خواندن مهم تر است و پیازداغ، از فکر و خیال، رنگین تر و بوی سیر، بوی همین سیری که به سر انگشتم مانده، بیشتر از شعر خواندن های مجنون وار، به یادم می آورد که کیستم! که کجایم! که چه می کنم! بگذریم که آش، ته می گیرد. که رشته، وا می رود. که نعنا، می سوزد. که در نهایت همین کاسه ی آش، از هرکس و هر چیزی با ما مهربان تر است. که شاید زندگی همین باشد. گذشتن و گذشتن و رها کردن...

۱۳۵ | یادآوری

_ امروز نوزدهم دی ماه هزار و چهارصد و چهار. شیفت شب. می نویسم تا فراموش نکنم:

آنچه در دوازده روز جنگ خارجی در این سرزمین ندیده بودم را در این چند روز گذشته دیدم. تمام آن چیزهایی که ما را از بابت اتفاق افتادنشان می ترساندند؛ به دست خودشان اتفاق افتاد. آنچه نباید به چشم می آمد؛ به چشم آمد. آنچه نباید فهمیده می شد؛ فهمیده شد. نقابِ فرشته در آمد. نقابِ فرشته را از رو به روی درب شرقی بیمارستان، باد برد...

هرچند پیش از این هم آنانی که نانشان در کاسه ی فقرِ مردم نبود، آنچه را باید می دیدند؛ دیدند. اما به عنوان یک شهروندِ دون پایه ی معمولی که از اقبال بد، شاهد دسته دسته جوانِ تیرخورده و چشمِ کور شده و آرزوهای پر پر شده بودم و بوی خون هنوز در شامه ام مانده و جلوی نفسم را می گیرد؛ از این پس خوش بینی گفت و گو محورم را پس می گیرم و معتقدم اگر کسی به زور وارد خانه ای شد و خودش را صاحبخانه خواند و به کشتنِ بچه های خانه زادِ آن خانه اراده کرد؛ احتمالا باید به زور هم پشت گردنش را گرفت و از پنجره پرتش کرد بیرون.

اسلحه کشی در چهارسوی بیمارستان و رو به سمتِ مردم؟ گاز اشک آور در محل عبور و مرور پرسنل درمان؟ شکستن درب و پنجره ی مغازه ها و عربده کشی برای ترساندن عده ای بی دفاع؟

دشمن خارجی باید در برابر شما لنگ بیاندازد. دشمن خارجی عروسکِ کوکیِ آی لاو یو گویِ شماست‌. دشمن واقعی و عینی ما دقیقا خود شمایید. همین شما گرگ های دندان به خون آلوده ی لباسِ بره پوش. همین شما جانیانِ متجاوز به شرف و آزادی و رفاه. همین شما دروغ گویانِ اعظم و دزدانِ اعلم و تاجرانِ اسلام و مسلمانی. همین شمایی که از شدت پستی، حتی به لعنتِ خدای خودتان هم نمی ارزید...


از یک سه تار کهنه، از مرغ سحر تا شب
از عصر جمعه، جمعه ی کشدارِ سگ مصب


از صبح بحث فلسفی حرف از حقوق زن
هر شب تخیل با دو سه تا عکس مستهجن

از ایسم های بی ادب از کوفت زهرمار
در ژست های شاعرانه نخ به نخ سیگار

معلوم بودن در دل یک چند مجهولی
ارضا شدن از زندگی در نقش مفعولی

از رنگ های زندگی خاکستری بودن
رویای ابراھیمی تنھاتری بودن

از ضلع های فرضی یک دایره بودن
سیر از خودت ، از بودنت تا خرخره بودن

از ایستگاه صادقیه گریه تا همت
از عاشقت بودن به هر نحو و به هر قیمت

از لمس دست گرم تو در جیب بارانیت
از زخم های عمدی ام ،از بوسه درمانیت

از تو که راحت رفته ای راحت تر از راحت
از من فقط یک هیچی ، یک هیچِ کم طاقت

یک هیچی که راه را از عمد کج کرده
یک هیچی که با خودش بدجور لج کرده

از قصه ای که خوب هایش یک به یک مردند
در بازی ای که بدترین ها عاقبت بردند

دلگیرم از (از ) از رسیدن به همین بخشی
که خوب می دانم مرا دیگر نمی بخشی

لعنت به من، لعنت به من، لعنت به من، لعنت
...گریه ... صدای ناله ی آژیر در همت



"رویا ابراهیمی"

زیرِ بِتادین دوش می‌گیرم
با بخیه ‎ها زَخمامو می‌بَندَن
من آخرین پروانه ی دنیام
که بال‌هامو زورَکی کَندَن

من یه مونالیزایِ بی‌لبخند
بینِ داوینچی‌های افسرده‌م
رو زنده ی من شمع روشن کن...!
من قبلِ دنیا-اومدن مُرده‌م

می‌خواستم شکلِ پری‌ها شم
با سایه و موهایِ اکلیلی...
هی رو شبم پَنکِک زدم تا صبح
هی سرخ شد با صورتم سیلی

«زخمایِ من از عشقه»* می‌دونی...؟!
حتّی نمی‌شه بخیْه زد روشون
اونا که بام خوابیدن و رفتن
جا مونده رویِ بالِشَم بوشون

من شازده‌کوچولویِ این قصّه‌م
اینجا ولی روباه‌ها گرگن
تابوتِ من رو شونه ی باده
گوشام پُر از موسیقیِ اُرگن...

شب پا به ‎ماهه توو جهانِ من
خفّاش‌ها رفتن تویِ پیله
حسّی که من دارم به این دنیا
حسِ «گریس» توو فیلمِ «داگویلـ»ـه*

خون می‌چکه توو پالِتِ رنگم
گُل می‌کِشَم رو بومِ نقّاشی‌م
یه «دخترِ دانمارکی»* توو من هست
که سعی کردم عاشقش باشیم

تا حلق تویِ شب فرو می‌رَم
از طیف‌هایِ نور می‌ترسم
«آقامحمّدخان» دلم می‌خواد
از چشمِ‌ غیرِ کور می‌ترسم

پشتِ نگاهِ من یه تابوته
که توش یه پروانه دق کرده
یه کرم‌خاکی تویِ این پیله‌س
که قرن‌ها هِی هِقّ‎وهِق کرده...

زیرِ بِتادین دوش می‌گیرم
با بخیه‌ها زخمامو می‌بَندَن
من آخرین پروانه ی دنیام
که بال‌هامو زورَکی کَندَن...


"هستی محمودوند"

_________________

*ــ و زخم‌هایِ من همه از عشق است (فروغ فرخزاد)
* ــ داگویل ؛ فیلمی از لارس فون تریه
* ــ دخترِ دانمارکی ؛ فیلمی از تام هوپر

۱۳۴ | و امان از این همه سنگ...

حال و هوای نوشتن را از دست داده ام. در واقع اگر این روزها چیزی در اینجا یا نوت گوشی می نویسم _بیش از آنکه به سبب میلِ نوشتن باشد_ تمرین اراده است. اراده ای که مرا وا می دارد تا در کنار تمام دلایل روشنی که برای هیچ کار نکردن دارم؛ همچنان در مسیر تداوم باشم.

جایی خوانده بودم زمانی که انسان در دام استرس های مزمن گیر می کند و هر روز و هر روز و هر روز در مواجهه با ترس و اضطراب و بی خوابی قرار می گیرد؛ اندک کاری که می توان برای پیشگیری از فروپاشی روان انجام داد؛ همین نگه داشتن روزمرگی های ساده و تکراری است. در واقع مغز انسان نیاز به ثبات دارد. در واقع مغز انسان برای زندگی در مزرعه است! در واقع مغز انسان برای چالش های خاورمیانه ای ساخته نشده است. در واقع تعبیر من آن بود که زندگی در این سرزمین اینگونه است که اگر نخواهی دیوانه شوی، باید کمی خودت را به بی عقلی بزنی! البته شاید بهتر بود بگویم بی معرفتی! به هر حال منظورم هر آن چیزی ست که باعث شود کمتر ببینی و کمتر بشنوی‌ و کمتر فکر کنی و کمتر هم خیال برت دارد که در این میان، کسی هستی!

راستش این روزها با چنگ و دندان تلاش‌ می کنم تا این ثبات را نگه دارم. یعنی با خودم می گویم شاید بالاترین رسالت هر انسانی آن است که در درجه ی اول مراقب خودش باشد. یعنی راستش برای همین است که این روزها بیش از همیشه آشپزی می کنم و بیش از همیشه زبان می خوانم و بیش از همیشه یوگای استقامتی کار می کنم و بیش از همیشه چرت و پرت می نویسم و بیش از همیشه معتقدم: "سنگی که نمی توان برداشت را... باید بوسید و رهایش کرد!"


از خاطرات "خانه‌ی خاموش"
از قابِ عکس گوشه‌ی میزم
بیرون نیا... به هر که قشنگ است
شلیک می‌کنند عزیزم!

تقویم‌مان همیشه زمستان
عید آمد و بهار نداریم
جز چوبه‌های دار در این شهر
چیزی به یادگار نداریم

رفتم! کسی دریغ... نفهمید
احساسِ بی‌دریغ‌ترم را
زخمم عمیق بود و ندیدند
تنهاییِ عمیق‌ترم را...

در خاکِ سوگوار بمان تا
ابری که می‌گریست بیاید
عمری به انتظار نشستیم
شاید کسی که نیست، بیاید...

طوفان خبر نداشت که ریشه
راهی برای سخت شدن داشت
آن دانه‌ی به خاک نشسته
انگیزه‌ی درخت شدن داشت

سخت است سربلند بمانی
وقتی که سر نداشته باشی
با یک بت بزرگ بجنگی
اما تبر نداشته باشی

شاعر شدیم و قافیه تنگ است
در روزگارِ قافیه‌سازی
یاغی شدیم و فحش نوشتیم
در انقلاب‌های مجازی

در چاه چشم‌های عزیزان
چیزی به جز سقوط و حسد نیست
از شعرِ من امید مخواهید
فرزند من دروغ بلد نیست...


"حامد ابراهیم پور"

۱۳۳ | در امتداد رود...

چه قبولش کنیم و چه رد، زندگی در هر شرایطی پیش می رود. زمان نمی ایستد. ماه از کامل شدن دست نمی کشد. ابر ها از رفت و آمد خسته نمی شوند. نوزادان در لباس نوزادی نمی مانند و بود و نبود ما حتی به اندازه ی اثر انگشتی کوچک بر روی پنجره ی جهان، لکه نمی اندازد‌. زمین می چرخد و خاطره ی آدم ها را محو می کند. خورشید می تابد و هر شبِ سیاهی، به روشنی می رسد. گیاهان راه نور را می یابند. علف ها از هر درز کوچکی سرک می کشند و دُرناها، حتی پس از آن که به قبیله ای تک نفره بدل بشوند؛ مهاجرت می کنند و لانه می سازند و در پی خوراکی برای سیر شدن می گردند. زندگی چیزی نبود که با انقراض دایناسورها تمام شود. زندگی چیزی نیست که حالا به احترام اندوه ما سکوت کند. زندگی پیچکی رونده است. بی آفت رشد می کند‌. بدون آب زنده می ماند و بی توجه به تعداد آدم هایی که زیر آوارند؛ پس از هر انفجاری، باز هم می خزد بیرون. زندگی روی هر خرابه ای جوانه می زند. حالا تو نشسته ای روی بلندی این تپه و به آن رودِ خشک نگاه می کنی و با خودت خیال می بافی که از این بدتر نمی شود؟! آخ نازنینِ کوچک بیچاره ام! آخ نازنینِ دیوانه! تو با تمام اندوهت، از ذره ای غبار هم در جهان، کم اهمیت تری‌‌‌...

یادش بخیر

واى ، باران
باران ؛
شيشه ى پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسى نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربى رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مى پرد مرغ نگاهم تا دور
واى ، باران
باران....

" حمید مصدق "

ادامه نوشته

نشسته‌ایم به روزی که آفتاب ندارد
به این کویر، که از تشنگی سراب ندارد

امیدِ روشنِ فردا، خیالِ خامْ فروشی‌ست
شبیه گفتنِ "شب‌خوش" به آن‌که خواب ندارد

چه عمرها که تلف شد میان جنگِ دل و دین
بمیر عشق که پیغمبرت، کتاب ندارد

چه -چیزها که نباید شنیدها- که ندیدیم
سکوتِ آینه حقّی در انتخاب ندارد

گناهِ سرو -که شد چوب دارِ دارزنان- چیست؟
نپرس! آن‌که تبر می‌زند، جواب ندارد....

" رضا قاسمی "

۱۳۳ | خودخواه نشو نازنین!

زنِ حدودا چهل ساله ای در لباسِ مادرِ نوزادی که امشب؛ بیمارِ من است؛ نشسته آنور انکوباتور و با دندان تلاش می کند بسته ی پنبه را بشکافد. دست هایش درگیر چلاندن سینه ها هستند! بیش از ده بار نحوه ی دوشیدن شیر را به صد روش متمدنانه و غیرمتمدنانه آموزشش داده ام. هنوز اما تا سرم را بر می گردانم؛ زیرِ لب، بد و بیراهی می گوید و به همان روش دردناکِ خودش می چلاند و می چلاند و می چلاند. دلم به حال آن سینه های آویزان و پر از شیر می سوزد. دلم برای آن دندان های زرد و زار و یکی در میان افتاده هم. بیشتر اما غصه ی نوزادش را می خورم. می پرسم بچه ی چندمتان است؟ می گوید چهارم! حالا راستش دلم به حال خودم می سوزد.

اگر اشتباه کرده باشم چه؟ اگر مادر شدن به تنها چیزی که نیاز نداشته باشد آمادگی و فهم و پول باشد چه؟! اگر پیر بشوم و تخمک هایم را از دست بدهم و رحمم متلاشی شود و هنوز یک بار هم لذت شنیدن "مامان"، از دهانی کوچک نصیبم نشود چه؟ اگر زندگی همین تداوم و کشش میانِ احساسِ مداوم بدبختی و جرقه های کوتاهِ خوشبختی باشد چه؟! کداممان عاقلیم؟ کداممان جاهل؟ نمی دانم.

لعنت به این وضعیتی که ما مادران و پدران بالقوه را در این برزخِ نمی دانم های غم انگیز، گیر انداخته است. لعنت به تمام آن هایی که در این سرزمین، مفهوم ناب و مقدس مادری را با احساسِ شرمِ از خودخواهی، عجین کرده اند...

_________________

هزاران سال شاید بیشتر بیکار خوابیده
چه باید کرد فعلا بخت لاکردار خوابیده


دوباره مثل سابق ساعت قلابی بابا
سر سی ثانیه قبل از شروع کار خوابیده

سر سی ثانیه دیشب خدا از جای خود برخاست
و منکر شد که با افکار مورد دار خوابیده

و شیطان پشت آدم ایستاد و با اشاره گفت
همیشه یک حقیقت پشت هر انکار خوابیده

ببینم وقت داری؟ ساعتت چند است همسایه؟
شما نه آن یکی! مال شما انگار خوابیده...

برای ما که دائم آسمان صاف و زمین گرد است
زمان پیوسته روی ساعتِ تکرار خوابیده

و هرگز نیمه ای از نیمه ی دیگر نمی پرسد
چرا بین من و تو این همه دیوار خوابیده؟

چه شد که بچه های کوچه با هم آشتی کردند
به این زودی چطوری شرِ استکبار خوابیده؟!

چرا فلفل خیار شور را حالی نمی سازد
که امثال تو در آب نمک بسیار خوابیده؟!

چرا از جوجه های آخر پاییز حرفی نیست
مگر آوای قار و قار و قار و قار خوابیده؟

چرا باید بترسد یا زبانش را نگه دارد
کسی که جوهرش در لوله خودکار خوابیده؟

نمی فهمم مگر در این ولایت قحطی جا هست
چرا مادر جوانت رفته روی دار خوابیده؟!

خیالت تخت باشد سرزمینم تخت دیگر مُرد
که خفته تخت روی تخت و زیرش مار خوابیده

شتر در خواب بیند... نه! بگو ما خواب می بینیم
که پیش چشم ما صدها شتر با بار خوابیده

رفیق روزهای گشنگی اینجا که جنگل نیست
کمی آهسته لطفا...
بچه ی کفتار... خوابیده...



" رحیم رسولی"

سپرده بودم که قاصدک‌ها
برای دستم خبر بیارند
نگفته بودم کلاغ‌ها با
هزار فریاد سر بیارند

آهای دنیا نمی‌شوی سیر
اگر از این برکه‌برکه‌ی خون
بگو در این جنگ، مادران از
درون سینه جگر بیارند

بناست تا کی نشان شانه
به گیسوی دختران نباشد
آهای دنیا بناست تا کی
به روی شانه پسر بیارند

نریز نقل و نبات جنگ است
عروسی ماشه و تفنگ است
بگو دوباره خبرنگاران
عروسک از خاک در بیارند

جهان! تباهی زیاده‌خواهی
به سوی تو می‌شوند راهی
که سال‌ها بعد از پدرها
دو استخوان مختصر بیارند

در این خیالم که بادهای
جهان بی‌روح مرگ‌سایه
خبر برای قفس سرای
کبوتری بسته‌پر بیارند

کجاست پیراهن سپیدم
کجاست دستان مهربانت
که با متانت لباس‌های
مرا از این جنگ در بیارند

که ده سپاه دو پنجه‌‌ی تو
بدون نیزه، بدون برنو
به سرزمین‌های من هجومی
دوباره و بیشتر بیارند...

و باز از قرص‌های خوابم
تو را طلب می‌کنم عزیزم
نشسته بودم که قاصدک‌ها
برایم از تو خبر بیارند...


"دنیا دنیادیده"

۱۳۲

آنچه نباید به چشم می آمد؛ به چشم آمد. آنچه نباید فهمیده می شد؛ فهمیده شد. نقاب فرشته درآمد. نقاب فرشته را از رو به روی دربِ شرقی بیمارستان، باد برد...

از رود از روانه‌ی مجبور دلخورم
از این سرابِ تا به ابد دور دلخورم

با نوعروسِ مُرده نمی‌رقصد آدمی
از ماهی‌ِ کفن شده در تور دلخورم

با زور، خنده را به لبم کوک می‌زنم
از وصله‌ وصله‌ وصله‌ی ناجور دلخورم

در سایه قد کشیدم و با غم پریده‌ام
از کورسوی شب‌پره‌ی کور دلخورم

قدری مرا به جوش نیاورده زندگی
آنقدر غوره‌ام که از انگور دلخورم

تصویر تکه‌تکه شکسته در آینه
از زخم‌هایت ای زن مغرور دلخورم

دنیا! پسر بزا که جهان سربه‌سر شب است
از زندگیِ دختر در گور دلخورم...


"دنیا دنیادیده"