نشسته‌ایم به روزی که آفتاب ندارد
به این کویر، که از تشنگی سراب ندارد

امیدِ روشنِ فردا، خیالِ خامْ فروشی‌ست
شبیه گفتنِ "شب‌خوش" به آن‌که خواب ندارد

چه عمرها که تلف شد میان جنگِ دل و دین
بمیر عشق که پیغمبرت، کتاب ندارد

چه -چیزها که نباید شنیدها- که ندیدیم
سکوتِ آینه حقّی در انتخاب ندارد

گناهِ سرو -که شد چوب دارِ دارزنان- چیست؟
نپرس! آن‌که تبر می‌زند، جواب ندارد....

" رضا قاسمی "